به حلما گفتم بیا بغلم خوابته بخواب،بعد از پلیر گوشیم لالایی کریمی رو پلی کرده بودم همینجوری که داشتم نگاهش میکردم و اون شروع کرد به خوندن، اون داشت پشت دیواربامن دالی میکردم که یه لحظه رفتم به سال 93.
وقتی که چند ماه بیشتر نداشت این نوحه توی ماشین داشت شنیده میشد و من نگاه میکردم به صورت و دستای کوچیکش و توی بغلم خوابیده بود، توی راه مصلی بودم، و از همه مهمتر،فاطمه اون سال بهم یه لباس علی اصغری داد،اون سال خودم برای حلما لباس خریده بودم اما اون لباسارم بخاطر فاطمه تنش کردم.
چه سال قشنگی بود...
چه روز قشنگی بود...
الهی برگردون اون روزارو.
برچسب:
نویسنده: ستایش توکلی
تاريخ: پنجشنبه
6 مهر
1396 ساعت: 20:30